من و عماد هم چند دقیقه بعد پیاده شدیم و رفتیم داخل...خواستیم بریم طرف آسانسور که نگهبان اونجا گفت:
_ببخشید.با کی کار داشتید؟
نمیدونستم چی بگم.داشتم تو ذهنم دنبال جوابی میگشتم که نگهبان با دیدن عماد جلو امد و گفت:
_اِ اقای بیات شمایید.ببخشید نشناختمتون.خانم آریا پیش پای شما رفتن بالا.بفرمایید.
عماد با نگهبان دست داد و گفت:
_بله آقای صبوری.ممنون.پس فعلا با اجازه.
به طرف من اومد و با سر اشاره کرد که بریم.سریع خودمون رو به واحد مورد نظر رسوندیم.لای در باز بود ما همون پشت در وایسادیم و به صداهایی که میومد گوش دادیم.عسل بود و یه مرد غریبه که از حرکاتشون مشخص بود در حال بحثن.
عسل_کی بهت گفت الآن درستش کنی؟
_سیاوش خان گفت.
عسل_نگفت چرا؟
_داریم به روز همایش نزدیک میشیم و خب هنوز آماده نبودن و سیاوش هم خیلی عجله داره.
عسل_اگه اتفاقی بیفته همش پای خودت...
_اتفاقی قرار نیست بیفته عسل.
عسل_هرچی...روز همایش بمبارو که میذاریم باید نیم ساعت بعد از رفتن من از دانشگاه اونا منفجر بشه.خب؟؟
_باشه...
عسل_نه...اصلا همه کاراش پای خودم..همین که تو ترتیبشو دادی کافیه...
_سیاوش با این کار مخالفه.
عسل کلافه دستی تکان در هوا تکان داد و گوشی اش رو از جیبش در اورد و شماره ای گرفت.بعد از پاسخ دادن اون طرف خط شروع به صحبت کرد:
_الو...سایۀ سفیدم...آره...با سیاوش کار داشتم...باشه...الو...سلام قربان...برای جاسازی بمبا زوده...نه...خودتون باید این ریسکو بیشتر من حواستون باشه...حتی برای ساختنشون هم...نه مشکلی نیست...از این به بعد همه کاراش پای خودم...چشم...فعلا.
گوشی رو قطع کرد و رو به اون پسر گفت:
_سیاوش حل شد.چهارشنبه میبینمت...
و به سمت در راه افتاد.دستم کشیده شد و کنار یه دیوار متوقف شدم.صدای بسته شدن در و رد شدن عسل را دیدم.نفس آسوده ای کشیدم و به دستم که هنوز در دست های عماد بود نگاه کردم.رد نگاهم رو که متوجه شد و دستش رو خارج کرد.جلوتر از من راه افتاد و من هم پشت سرش.باهم از آپارتمان خارج شدیم..با ماشین عماد اومده بودیم.پشت فرمون تو فکر بود و من داشتم واسه خودم حرفاشونو تجزیه تحلیل میکردم که گفتم:
_اون پسره کی بود؟
عماد_نمیدونم.
_تو حرفاشون از همایش و بمب و دانشگاه و...
جرقه ای از ذهنم پرید و برگشتم سمت عماد و گفتم:
_نکنه میخوان تو دانشگاه بمب بذارن؟!
عماد_درست فهمیدی.
_یعنی چی؟!این همه دختروپسر...برای چی...آخه چرا؟؟
عماد_اون روز یکی از مقامات روسیه میاد ایران و اینا با این کار میخوان اونجارو شلوغ کنن و یه سروصدایی راه بندازن و بعدش میرن سراغ اون...
_برای این چرا باید این همه آدم کشته بشن؟!
عماد_پرگل الآن وقت این نیست احساساتی بازی در بیاری...باید فکر کنیم چجوری نذاریم این اتفاق بیفته.
_ولی عماد...
عماد نگاهی بهم کرد.حرف عماد رو با خودم تکرار کردم؛راست میگفت وقت احساسات این وسط نیست...
سرمو زیر انداختم وعمادهم به روبه رو خیره شد.
_باشه.سعیمو میکنم.
رسیدیم در خونمون.ازش تشکر کردم و پیاده شدم.هنوز وایساده بود و منتظر بود تا برم داخل.داشتم در رو باز میکردم که صدایی از پشتم شنیدم:
_سلام.
برگشتم و با دیدنش تعجب کردم.حتی لبخند زورکی هم نمیتونستم بزنم،گفتم:
_سلام.
احسان_خب راستش اومدم اینجا تا یه چیزی رو به اطلاعتون برسونم.
_طولانیه؟
احسان_نه.فقط چند دقیقه.
_خب بله.بفرمایید.
احسان_راستش،دخترعمو؛عمو منو فرستاده اینجا،تا ازتون خواهش کنم اگه میشه برگردید.
تا خواستم حرفی بزنم دستی خورد روی شونه ی احسان و احسان برگشت.
عماد_شما؟
احسان_متوجه نمیشم؟!
عماد_گفتم با ایشون چه نسبتی داری؟
احسان_من وظیفه ندارم بهتون جواب بدم.
عماد_مزاحم میشی دو قورت و نیمت هم باقیه؟
احسان_مزاحم چیه؟اشتباه گر...
عماد نذاشت حرفشو ادامه بده یدونه با مشت زد تو صورت احسان.احسانم خب نمیتونست وایسه اونم به طرف عماد رفت.خلاصه بعد چند دقیقه دعواشون بالا گرفت.منم نمیدونستم چیکار کنم...خب الآن بپرم وسط که به حرفم گوش نمیدن!دستامو زدم زیربغلم و به هردوشون با خونسردی خیره شدم.میدونستم که هیچکدومشون نمیمیرن که!پس الکی خودمو اتیش بزنم برا چی؟بعد چند دقیقه مثل این که رضایت دادن تمومش کنن...درحالی که نفس نفس میزدن عماد با انگشت اشاره به احسان گفت:
_بار آخرت بود میدیدم مزاحم میشی...
گفتم الان اگه کاری نکنم دوباره میفتن به جون هم.واسه همین رفتم طرف عماد،سری به نشونه ی تأسف تکون دادم و گفتم:
_احسان پسرعمومه عماد.
بعد برگشتم سمت احسان و به اون گفتم:
_شماهم برو به پدرم بگو(مکث کردم و چند لحظه بعد با پوزخندی گفتم)فکر نکنم جای قاتل پوریا تو اون خونه باشه...
دیگه نایستادم و سریع رفتم تو خونه و پشت در نشستم و گریه کردم...تا شب نمیفهمیدم چیکار میکردم و حتی نفهمیدم چجوری زمان گذشت و شب شد.چند ساعت تمام داشتم فکر میکردم.
دو روز کلاس نداشتم و به خاطر همین آماده شدم تا برم سازمان حداقل از خونه موندن بهتر بود.نیم ساعت بعد رسیدم شرکت و یه راست رفتم تو اتاقم و نشستم رو صندلیم.چند دقیقه همینطوری داشتم به سقف نگاه میکردم که چند تقه به در خورد و با گفتن بفرمایید،سمیرا وارد اتاق شد.روی یکی از مبل ها نشست و گفت:
_چطوری خانم؟
_خوبم تو چطوری؟
سمیرا_شماکه خیلی وقته خبری ازت نیست و معلومه بایدم خوب باشی...ببینم خوش میگذره؟
_نه بابا کجا خوش میگذره؟!دیوونه شدم...
سمیرا_آره سخته...من خودم یه جا رفته بودم که...
در باز شد و عماد اومد تو و سمیرا حرفشو قطع کرد.عماد با دیدن ما جا خورد و بعد از کمی مکث سلام آرومی کرد و به طرف میزش رفت.سمیرا چشماش برقی زد و با شور و حالی عجیب جواب سلام عماد رو داد.از جاش بلند شد و به طرف میز اون رفت و باهاش دست داد.نشست روی صندلی طرف او و مشغول صحبت شد.چشمام از حدقه داشت میزد بیورن.این دختر مگه تا همین چند دقیقه پیش نیمده بود اینجا تا با من حرف بزنه؟
برچسب:
نویسنده: آرین توکلی