اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «رمان پرگل "7"» هستید، در ادامه این مطلب تازهترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
در اتاق دایی باز شد و رضا اومد بیرون.در حالی که با تلفن حرف میزد داشت میرفت سمت اتاق خودش که متوجه ما شد.اولش جا خورد ولی بعد اخماش رفت تو هم..سریع تر از قبل خودشو رسوند به اتاقش...منم به اتاق خودمون رفتم و پرگل رو روی یکی از مبل ها گذاشتم.با هوای گرم اتاق کمی حالش بهتر شد.محمد اومد داخل،معلوم بود حسابی بهش خوش گذشته...طرفش رفتم و جلوی پای محمد زانو زدم و دستی لای موهاش کشیدم و گفتم:
_خوش گذشت؟
محمد_خیلی.خاله خیلی باهام بازی کرد...
نگاهی به پرگل کردم که اونم داشت به محمد با مهربونی نگاه میکرد.لبخندی زدم و گفتم:
_دستش درد نکنه.
محمد با خواهش نگاهم کرد و گفت:
_میشه بازم بیام؟
دستمو توی موهاش تکون دادم و گفتم:
_بله که میشه شیطون.
محمد_خاله دیدی؟؟؟میشه بازم میام.این بار وسایلام رو هم میارم تا بتونیم بیشتر بازی کنیم.
پرگل_آره عزیزم.فقط زود به زود بیا تا منم تنها نباشم.
محمد_باشه.
_خب برو وسایلاتو جمع کن بریم دیگه.
محمد_نه الآن نریم.خیلی زوده.
_داره شب میشه.مامان نگران میشه هاا!
محمد نگاه مظلومی به پرگل کرد که پرگل فهمید دلیل اصرار موندنش به خطر اونه.به طرف کیفش رفت،برش داشت،برگشت و بوسه ای روی سر محمد زد و گفت:
_من که دارم میرم.حالا توهم که قرار شد بازم بیای خب برو دیگه!وقتی من میخوام برم تو چرا میخوای بمونی پسر خوب؟؟
محمد_میشه چند دقیقه دیگه هم بمونی؟
پرگل_الآن دیر میشه دیگه!به حرف داییت گوش کن...یه روز دیگه بیشتر بازی میکنیم.
محمد داشت گریش میگرفت که بغلش کردم و با پرگل باهم از اتاق بیرون اومدیم.همینطوری یه ریز تکون میخورد تو بغلم.سلماز که محمد رو دید گفت:
_این بچه چشه؟
_نمیخواد الآن بره.
رضا که از اتاقش بیرون اومده بود و روی مبل مشغول خوردن چایی بود،گفت:
_دیدی گفتم عماد!!
محسن_خب پرگل رو هم با خودتون ببرید!
فکرخوبی بود.چشمکی به محسن زدم،برگشتم سمت پرگل و گفتم:
_آره راست میگه!بیا با ما بریم.
پرگل_نه خودم میرم مزاحم نمیشم.
_وضعیت الآن تو به تنهایی رفتن میخوره؟
مخالتفی نکرد و باهم رفتیم.پرگل با محمد عقب نشست تا راحت تر باشن.
از آیینه ی عقب گهگاهی نگاهشون میکردم و گاهی هم منو تو بحثشون شرکت میدادن.تقریبا هوا تاریک شده بود و خیابونا شلوغ بود.ماشینو یه گوشه پارک کردم؛برگشتم عقب و گفتم:
_چیزی میخورین بگیرم؟؟
پرگل_نه ممنون.خواهرتون نگران نشن؟!؟
_نه نگران نمیشه!من خودم میخواستم زودتر برم خواهرمو بهونه کردم.حالا بحثو عوض نکن.چی میخوری؟
پرگل_من که چیزی نمیخورم.
محمد_من شیرکاکائو.
_پس برم سه تا شیرکاکائو داغ بگیرم و بیام.
تا پرگل خواست حرفی بزنه و مخالفت کنه از ماشین پیاده شدم و رفتم سه تا شیرکاکائو گرفتم و برگشتم.اول به سمت محمد گرفتم و اون یکی رو به سمت پرگل گرفتم و با لبخندی گوشه ی لبم،گفتم:
_تعارف نداریم.اصلا اگرهم واقعا نمیخواستی بخوری دیگه مجبوری چون نه ما میتونیم دوتا بخوریم و نه میتونم برم پس بدم.
دستش رو جلو اورد؛شیرکاکائو رو گرفت و گفت:
_خیلی ممنون.
چند دقیقه بعد که همگی خوردنمون تموم شد،راه افتادم؛پرگل رو به خونشون رسوندم و خودم و محمد هم رفتیم خونمون.
در رو باز کردم و یه سلام بلندی گفتم و وارد شدم.عاطفه سرش رو از آشپزخونه بیرون اورد و گفت:
_چه عجب!دیگه میخواستی نیای!
_چیکار کنم؟!؟همین این که این موقع هم رسیدم جای شکر داره.این قندعسل شما که حسابی خوشش اومده بود و همین الآن هم قصد نداشت بیاد!
عاطفه_الهی قربونش برم قندعسلمو.تو که بچه رو ول نکردی بری سراغ کارات؟
_از اول تا آخر.
عاطفه_یعنی چی؟ببینم محمد چیکار میکرد؟
لبخندی زدم و گفتم:
_ با خاله جونش بازی میکرد.
عاطفه متعجب شد و از آشپزخونه بیرون اومد.در حالی که کفگیر دستش بود به طرف من اومد و گفت:
_خاله؟حالت خوبه عماد؟خاله کیه؟
محمد گوشه ی لباس عاطفه رو کشید و گفت:
_خاله پرگل دیگه!یکی از دوستای دایی.
عاطفه برگشت سمت من و تا خواست چیزی بگه صدای مامان اومد.
_عاطفه ولش کن بذار بره لباساشو عوض کنه!ببین نرسیده چطور بچمو داره سوال پیچ میکنه ها!
به عاطفه لبخند شیطانی زدم و به اتاقم رفتم.یه دوش گرفتم و رفتم بیرون.محمد رو پای عاطفه نشسته بود و داشت با آب و تاب امروز رو تعریف میکرد.منم روی یه مبل خالی نشستم و گوش کردم.بعداز این که حرف هاش تموم شد یه نگاهی به من کرد و گفت:
_دایی میشه به مامان بگی بازم باهات بیام؟
_چرا خودت نمیگی؟
محمد_گفتم بهش میگه نه.
_پس منم بگم نمیذاره.یه روز خودم میام دنبالت میبرمت.فقط بذار بابات از سفر برگرده بعد که برگشتید خونتون.باشه دایی؟
محمد_قول؟
_قول.
**پرگل**
داشتیم به سال پوریا نزدیک میشدیم و حال منم گرفته تر از روزای قبل.دوروز دیگه می رسید و داشتم فکر میکردم چقدر این چهارسال زود گذشت!صدای گوشیم اومد.عماد بود.گوشی رو برداشتم:
_الو سلام.
عماد_سلام پرگل خوبی؟
_مرسی تو خوبی؟
عماد_آره.ببین میخواستم بگم میدونی روز همایش چهارشنبه ی دیگه است؟
_چه زود!!
عماد_خیلی هم زود نیست!ما همش دست روی دست گذاشتیم.
_خب...
عماد_میتونی بیای کافی شاپ؟
_آره.کِی و چه ساعتی؟
عماد_یه ساعت دیگه.خوبه؟
_آره خوبه.
عماد_آدرسشو برات اس میزنم.
_اوکی.خدافظ.
عماد_خدافظ.
داخل کافی شاپ شدم و نگاهمو چرخوندم.عماد رو پیدا کردم و به طرفش رفتم.نور کافی شاپ کم بود و موسیقی ملایمی هم به گوش میخورد.صندلی رو به روی عماد رو کشیدم و روش نشستم.عماد لبخندی زد و گفت:
_سلام.
_سلام.
عماد_خوبی؟
_آره تو خوبی؟
عماد_خوبم ممنون.
همون موقع فردی اومد برای سفارش گرفتن.من یه قهوه بدون شکر سفارش دادم و عماد هم نسکافه.بعد ازرفتن طرف دستامو گذاشتم روی میز و درهم گره زدم و گفتم:
_خب...چیکار باید بکنیم؟
عماد_اون شخصی که از روسیه میاد به مدت دو روز اقامت داره.اگه ما بمب ها رو ازشون بگیریم اونا به خواستشون نمیرسن و...
حرفش رو کامل کردم:
_تنها راهشون اینه همین بمبارو پس بگیرن؛چون ساختن بمبای اونا کار دوروز سه روز نیست.
عماد_اگر بمبا رو فعال کرده باشن و ما اونارو بگیریم...
_محسن توی خنثی کردنشون وارده.
عماد_پس باید اون روز محسن رو هم ببریم که زیاد معطل نشیم.از طرز حرف زدن عسل هم باید فهمید که بمباش از راه دور کنترل نمیشن و ساعتیه.
_آره.ولی چجوری باید ازشون بگیریم؟
عماد به صندلیش تکیه زد و دستاشو زد زیر بغلش و گفت:
_این رو بسپرش به من.
-------------------------------------------
دم در دانشگاه عماد رو منتظر دیدم.سلام کردیم و باهم داخل شدیم.توی راهرو که رسیدیم عماد برگشت طرفم و گفت:
_من یه کاری دارم،چند دقیقه همین جا منتظر بمون،الآن برمیگردم.
_باشه.
و مستقیم رفت به سمت محوطه دانشگاه.روی یکی از صندلی ها نشستم و شروع کردم اطرافو دید زدن.همیشه عادت داشتم یه جا که هستم به اطراف نگاه میکردم و دید میزدم و این عادت رو نتونسته بودم ترک کنم.همه در حال رفت وآمد بودن.چشمم خورد به عسل و چند تا دختر و پسر دیگه که یه گوشه ایستاده بودن و در حال صحبت کردن،بودن.عسل رو برگردوند،نگاهش روی من ثابت موند.پوزخندی زد و همراه با گوشه چشم نازک کردن،نگاشو ازم گرفت.اه دختره ی از دماغ فیل افتاده.بعد چند دقیقه عماد رو دیدم که از ته راهرو داره میاد به سمتم.بلند شدم و به طرفش رفتم.تقریبا نزدیک هم رسیده بودیم؛از کنار اکیپ عسل رد شدم که یه لحظه حس کردم پام به جایی گیر کرد.تعادلم رو از دست دادم و از ترس اینکه شاید بیفتم زمین چشامو بستم و صورتمو با دستم پوشوندم و جیغ کوتاهی کشیدم.مدتی گذشت ولی دیدم هنوز نیفتادم دستمو از جلوی صورتم برداشتم و تازه فهمیدم علت نیفتادنم چی بوده!!افتاده بودم تو بغل عماد و عماد من رو نگه داشته بوده!هم خوشحال بودم و هم خجالت زده.خوشحال از اینکه نیفتادم و مورد مضحکه همه نشدم و خجالت زده از اینکه افتاده بودم تو بغل عماد.خودمو کشیدم کنار و همینطوری که پالتوم رو میتکوندم،گفتم:
_ببخشید...نمیخواستم...
ولی عماد بی توجه به طرفم اومد،نگاهی بهم کرد،حرفم رو قطع کرد و گفت:
_طوریت که نشد؟
_نه...
عماد_نفهمیدی چی شد که افتادی؟
_نه فقط یه لحظه پام به جایی گیر کرد.
عماد_از این به بعد بیشتر مواظب باش.
نمیدونم چرا ولی حس کردم این حرفش کنایه بود.یعنی میخواست بفهمونه دست و پا چلفتی ام؟شایدم منظورش این نبود ولی توی اون موقعیت نمیتونستم درک کنم که کنایه بود یا حس دلسوزی.
توی همین فکرا بودم که حضور کسی رو کنارم حس کردم.برگشتم و عسل رو دیدم.
کنار لبش پوزخندی نشونده بود و داشت منو نگاه میکرد.خواستم راهمو کج کنم و برم که صدای پر از تمسخرش مانع شد:
_تو هنوز راه رفتن یاد نگرفتی؟
_تو هنوز فضولی نکردن تو کار دیگرانو یاد نگرفتی؟هه!عجیبه!این تا راه رفتن بقیه روهم کار داره!
عسل_به تو ربطی نداره!
_به تو هم ربطی نداره من راه رفتن بلد نیستم...درضمن یه اتفاق بود.
عسل_ببینم چه حسی داشتی افتادی تو بغل عماد؟
بعد حرفش شروع کرد بلند بلند خندیدن و دوستاشم پشت سر اون خندیدن.تقریبا کم کم همه داشت توجهشون جلب میشد دورمون جمع میشدن و نگاهمون میکردن.احساس کردم صورتم سرخ شد ولی الآن وقت خجالت کشیدن نیست.دیگه کم کم داشت اشکم درمیومد که جلو این همه آدم داره مسخره بازی در میاره.لب پایینمو به دندون گرفتم.
عسل_آخی؛بچمون داره خجالت میکشه.
بعد دوباره خودش و دوستاش خندیدن.نمیدونستم چی بگم.چیزی نداشتم بگم.توی ذهنم داشتم دنبال جوابی میگشتم تا باهاش دهن عسلو ببندم که یکی از کنارم رد شد.برگشتم و دیدم عماد بوده که داره میره طرف عسل.یه دستشو مشت کرد و وقتی رفت طرف عسل با اون یکی دستش زد به قفسه سینه اش که عسل عقبی رفت و خورد به دیوار.عماد دوباره جلو رفت و موهای عسلو تو دستاش گرفت و زیر لب غرید:
_هیچی بهت نگفتم پررو شدی!یه بار دیگه از این چرندیات و یا هر مزخرفاتی ببافی به پرگل بگی بلایی به سرت میارم که به سگ بگی داداش!تفهیم شد؟
عسل که از ترس زبونش بند اومده بود با تته پته گفت:
_عماد...تو واقعا...واقعا...داری...از اون طرفداری میکنی؟
عماد_نکنه واقعا فکر کردی دوستت دارم؟
عسل با ناباوری به عماد نگاه کرد و گفت:
_خودت...تو بودی زنگ زدی بهم لعنتی!
بعد از زیر دست عماد خودشو آزاد کرد،انگشت اشاره اش رو به سمت عماد گرفت و با صدای بلندتری که شبیه فریاد بود گفت:
_خودت بودی!تو بودی که بعد از اولین روز دانشگاه زنگ زدی بهم!تو بودی که گفتی یه دروغ محض بود گفتی پرگلو دوست داری! مگه تو نبودی؟
عماد نگاهش به طرف من چرخید.یعنی چی؟واقعا باور نمیکردم!عماد اگه به خاطر لج با منم بوده که اون حرفارو زده ولی به خاطر وضعیت عسل که یه خلافکاره چرا اون حرفارو زده؟خودش نبود که گفت این وسط باید احساساتو بیخیال شیم؟هه!!چه خری بودم باور کردم به خاطر این مأموریت هم که شده عسل رو بیخیال میشه!
نگاهمو از عماد گرفتم و پشتمو کردم و به طرف محوطه دانشگاه رفتم.عماد صدام زد ولی اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم.
از دانشگاه خارج شدم و تا اومدم برم صدای بچه ای توجهمو به خودش جلب کرد:
_مامان...مامان...پرگل بود...خودم دیدمش!
_پسرم نه شاید اشتباه دیدی.
برگشتم و محمد رو دیدم،حالم عوض شد.به طرفش رفتم،جلوش زانو زدم و و دستاشو گرفتم و گفتم:
_سلام شیطون خاله.کجا بودی تو؟
محمد_سلام خاله.دلم تنگ شده بود برات.
_منم همینطور.
تازه یاد مامان محمد افتادم و محمد رو از خودم جدا کردم و ایستادم.لبخندی زدم و گفتم:
_سلام.
مامان محمد_سلام.
دستمو طرفش دراز کردم و باهاش دست دادم و گفتم:
_پرگل رستگار هستم.
مامان محمد_من هم عاطفه بیاتم.خواهر عماد.
_خیلی خوشحالم از آشناییتون.
عاطفه_من بیشتر.
دوباره یاد حرفای عسل افتادم و حالم دگرگون شد.من چم بود؟
_ببخشید من باید برم...
تا خواستم راهمو کج کنم و برم که دستم به شدت کشیده شد و مانع رفتنم شد.
برچسب:
نویسنده: آرین توکلی