خرید بک لینک

رمان پرگل "6"

اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «رمان پرگل "6"» مطلع شوید، این گزارش مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

تازگیا میدیدم خودشو خیلی به عماد میچسبونه!با این فکر اخم غلیظی صورتمو پوشوند.خودمو مشغول کار کردن نشون دادم  و سرم رو زیر انداختم.بعد از چند دقیقه سمیرا به طرفم اومد و گفت:

_خب دیگه پرگل جون..من دیگه بر...

دیدم حرفی نمیزنه که سرم رو بالا اوردم و به چشمای ترسانش نگاهی انداختم که به پشت سرم دوخته شده بود.سمیرا توهمون حالت،من من کنان گفت:

_اِ،پرگل...میدونـــــی...خب...میشه بری بیرون از اتاق؟!؟

چی؟نکنه میخواد با عماد تنها باشه؟!

_چــــــــــــــی؟؟؟برای چی برم بیرون؟کاری داری؟

سمیرا_تو برو...بعدا میفهمی...

دیدم نگاهشو به پشتم که یجورایی روی پنجره میشد،بر نمیداره.برگشتم سمت پنجره که دیدم یه سوسک اونجاست...

نگام به سوسک بود ولی در واقع اصلا سوسکو نمیدیدم.شروع کردم به لرزیدن و سردم شد.سوسکه...سوسک...چشامو محکم روی هم فشار دادم و دستامو گذاشتم رو صورتم.به تمام معنا میلرزیدم.سمیرا که همینجوری خشک مونده بود سر جاش.عماد با دیدن حالتم اومدم طرفم و کتش رو برداشت و انداخت رو شونه ام و بلندم کرد و همینطوری که یه دستش دور شونه ام بود و منو به خودش فشار میداد از اتاق بیرون برد و روی مبل منو نشوند.هنوز توی شوک بودم.همش اون صحنه میومد جلو چشمام...این که من باعث مردنش شده بودم آزارم میداد...!تو همین فکرا بودم که سیلی ای به گوشم خورد.دستم رو برداشتم که دیدم رضا جلوم نشسته و داره با نگرانی صدام میکنه!هرچی سعی میکردم حرف بزنم صدایی از توی گلوم خارج نمیشد.

رضا_دِ پرگل حرف بزن!

با زور زیر لب گفتم:

_چیزی نیست.نگران نباش.

عماد که کنار مبل ایستاده بود،دستاشو کرد تو جیبش و گفت:

_کشتش...چیزی نیست نترس!

_من نمیترسم.

عماد پوزخند زد و گفت:

_از حالتات کاملا مشخصه!

عصبانی شدم و با گریه و عصبانیت داد زدم_گفتم مـــن نــــمـــــی تـــــرســــــم...

این همین الآن مهربون شده بود که!چرا دوباره این ریختی شد و رو اعصاب من رژه رفت؟

رضا_پرگل مطمئنی خوبی؟؟

حوصله جواب دادن نداشتم.رضا که گویا منتظر جوابی از من نبود دوباره گفت:

_میخوای برو استراحت کن.

_نه دیگه بهترم...

بلندشدم و رفتم تو اتاقم...بعد چند دقیقه عماد هم اومد ولی یه راست اومد سمت میزمن وگفت:

_چیزی شده؟چرا اونطوری کردی باهام؟

جوابی ندادم که دوباره گفت:

_پرگل با توئم...!؟

_تو هم جای من باشی وقتی حالت بد باشه یکی بره رو اعصابت میپری بهش،نه؟

عماد روی میز با انگشتانش خط های نامعلومی کشید،همونطور سر به زیر،آروم و زمزمه وار گفت:

_یعنی رفتم روی اعصابت؟

چه مظلوم گفت!مثه یه پسر بچه معصوم شده بود.روی من هم تاثیر گذاشت و همونطور آروم تر از حرف قبلم که مثه فشنگ بود،گفتم:

_نه عماد.من تو حالت طبیعی نبودم...

عماد بدون هیچ حرفی رفت سمت میز خودش و بی هیچ حرفی مشغول کارش شد.

فرداش هم رفتم سرکار ولی تا در اتاقو باز کردم یه پسربچه چهارپنج ساله روی صندلی عماد نشسته بود و داشت با ماشینش بازی میکرد.تعجب کردم و اتاقو یه نگاه کلی انداختم که شاید من اتاقو اشتباه اومدم ولی با دیدن میز خودم از این فکر خارج شدم.عماد هم توی اتاق نبود.رفتم طرف بچه و روبه روی میز وایسادم و با لحن بچگانه ای گفتم:

_سلام کوشولو.

پسربچه سرشو بلند کرد و لبخندی زد و گفت:

_سلام.

_نمیدونی عماد کجاست؟

پسر بچه دوباره مشغول بازی شد و در همون حال هم با همون لحنش بامزه اش گفت:

_نیستش...

نه بابا!خب میدونم نیست...چرا بچه رو تنها گذاشته؟! با خودم گفتم خوبه باهاش سرگرم بشماا! دولا شدم و گفتم:

_اسمت چیه؟

_محمد.

_اجازه هست باهات دوست شم محمد؟

سرشو بلند کرد و گفت:

_مامانم گفته با دخترا دوست نشو.

اوهوع!مامانش گفته با دخترا دوست نشو...این بچه رو چجوری تربیت کردنااا ولی خب بازم گفتم:

_من بازیای خوبی بلدم...نقاشیم هم خوبه هااا.

محمد_راست میگی؟

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم که محمد ذوق زده گفت:

_خب پس بیا اینجا بشین باهم بازی کنیم.

نشستم رو صندلی بغلش و اون نقاشی میکرد و منم دوسه تا چیز براش میکشیدم...نیم ساعتی بود باهم سرگرم بودیم که در اتاق باز شد و عماد با چندتا برگه اومد تو.اول حواسش نبود ولی بعد که سرش رو بلند کرد و من رو دید سر جاش وایساد با دیدن من،اونم سر میزش تعجب کرد و همونجوری موند.سرمو زیر انداختم و بلند شدم و گفتم:

_سلام.ببخشید داشتم...

دستشو برد بالا و حرفمو قطع کرد و گفت:

_نه خواهش میکنم...میشه من سر میز شما بشینم؟شماهم به بازیتون ادامه بدید.

فکر کردم تیکه انداخت.پسره ی...من به بازیم برسم؟چپ چپی حواله اش کردم و در جوابش گفتم:

_بله بفرمایید.

دوباره نشستم و عماد هم وسایلاشو گذاشت رو میز من و نشست روی صندلیم و مشغول کارش شد...من و محمد چند دقیقه ی دیگه هم نقاشی کشیدیم ولی بعدش محمد گفت:

_خاله من خسته شدم.

_میخوای بریم این بار تو حیاط بازی کنیم؟

محمد با سر اشاره کرد که آره..منم یواش بهش گفتم:

_از عماد اجازه بگیر بعد بریم.

محمد_دایی اجازه دارم برم با خاله تو حیاط بازی کنم؟

پس محمد خواهرزاده عماده! میگم چرا انقدر شبیه عماده هاا.ولی اصلا از نظر اخلاقی به عماد شبیه نیست خخخ.مثل خود عماد که با داییش کاملا متفاوته!خخ

عماد سرشو بلند کرد و نگاهی به من کرد.نگاهش مهربون بود.با همیشه فرق داشت.ضربان قلبم بالا رفت و حالم دگرگون شد...سرمو انداختم پایین و شنیدم که عماد گفت:

_آره محمد جان برید.

محمد_خاله بریم؟

نگاش کردم و با مهربونی گفتم:

_بریم عزیزم...

دستشو گرفتم و دوتایی به طرف در رفتیم که عماد گفت:

_محمد؟

دوتایی وایسادیم و محمد برگشت طرف عماد و چشمای مشتاقشو به عماد دوخت تا ببینه چیکارش داره که عماد گفت:

_دایی مواظب خودت باش.

محمد_چشم دایی جون.

 دوباره خواستیم بریم که باز صدای عماد باعث شد از حرکت بایستیم:

_مواظب خاله هم باش...

برگشتم و نگاهش کردم.لبخندی بر لب داشت و نگام میکرد...مطمئن بودم لپام گل انداخته.دیگه نمیتونستم بمونم؛دست محمدو گرفتم و باهم به حیاط رفتیم.

محمد:

_خاله این پشت چیه؟

_یه چیز خیلی قشنگ.

محمد_بریم ببینیم؟

_خب آخه اگه بریم دایی عماد نیاد ببینه نیستیم و نگرانمون بشه؟!

محمد همینطور که پایین مانتومو میکشید چشاشو عین خر شرک کرد و گفت:

_خاله خواهش میکنم..بریم دیگه...

تسلیم شدم.دستشو گرفتم و رفتیم پشت حیاط.به آبشار که رسیدیم چشای محمد گرد شدن و دهنش هم باز موند.دوید سمت آبشار و هی دستشو میزد توی حوض کوچیک پایینش.رفتم جلو تر و نگاه به آبشار دوختم ولی اصلا حواسم به آبشار نبود.نگاه عماد از ذهنم خارج نمیشد.چقدر نگاهش به دلم نشسته بود...

نمیدونم چی شد که یهو تعادلمو از دست دادم و حس کردم از جایی افتادم.جیغی کشیدم و افتادم.چشامو باز کردم.اولین چیزی که دیدم قیافه ی محمد بود که دلش رو گرفته بود و هرهر بهم میخندید.افتاده بودم تو حوض آبشار و خیس خالی شده بودم.

محمد_خاله نگفته بودی انقدر شل و ولی.

و دوباره هرهر خندید.

_توی وروجک هولم دادی؟

محمد_آره.آخه هرچی اسمتو صدا زدم جواب ندادی بعد رفتم پشتت هولت دادم که افتادی تو آب ها.

خودمم خنده ام گرفت.محمد روی زمین ولو شده بود و اشک از چشماش جاری شده بود.

از دور عماد رو دیدم که داره میدوئه طرفمون.به ما که رسید.با حالت نگرانی گفت:

_پرگل چرا جیغ زَ...

داشتم سعی میکردم خودمو از آب بیرون بکشم ولی نمیتونستم به خاطر خیس شدن مانتو و شلوارم حسابی سنگین شده بودم.سرمو بالا گرفتم تا ببینم چرا عماد حرفشو قط کرده که دیدم عماد هم کم مونده ولو شه کف زمین و پابه پای محمد داره میخنده.نمیدونستم عصبانی بشم یا خودمم بخندم یا ولشون کنم به حال خودشون و تلاش خودمو کنم که خودمو بکشم بیرون...

دست عماد به طرفم دراز شد و صداش رو شنیدم:

_زور نزن.بیا بیرون.

اییش...به دستش توجهی نکردم و با هزار زحمت بلند شدم و قدم های بلند بر میداشتم تا برسم و بپرم بیرون از آب.

**عماد**

پوووف چقدر خسته شده بودم.دستامو گرفتم و به جلو کشیدم تاز خستگیمو در کنم و سرم رو هم به طرف سقف بالا گرفتم.به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم.چقدر سروصدا میکردن این دوتا!برگشتم سمت پنجره؛محمد میدویید و پرگل دنبالش بود.چشمام روی پرگل ثابت موند.چقدر این دختر عجیب بود!سخت در عین حال نرم.سرد در عین حال گرم.تازگیا همش میخواستم ببینمش.هروقتم که میدیدمش حالم عوض میشد.چرا اینجوری شده بودم؟ این دوسه روز که تقریبا باهام حرف نمیزد؛خیلی تو خودم بودم و حالم مساعد نبود.تو همین فکرا بودم که دستی رو روی شونه ام حس کردم.سرمو کج کردم و رضا رو دیدم که با لبخندی محزون به حیاط خیره شده.کی اومد تو؟؟؟صدای در رو نشنیدم! یعنی انقدر فکرم عمیق بود؟؟

رضا_توهم دلت میخواد؟

_چیو؟

رضا_گرگم به هوا.

خندیدم و گفتم:

_نه.

رضا_آخه یجوری نگاه میکنی انگار دلت میخواداا...!تعارف نکن.من گرگ بشم توهم برّه.نظرت چیه؟

_میگیم سهرابی و بهزاد هم بیان!هه.نه،فقط کنجکاو شده بودم.فکر نمیکردم پرگل انقدر با بچه ها خو بگیره و دوستشون داشته باشه!

رضا_به قول بچه های اینجا "همونقدر که پرگل بچه هارو دوست داره؛بچه ها هم دوستش دارن" پرگل خیلی سریع با بچه ها خو میگیره و باهاشون خوب میشه.حالا عصری که میخواستی بری ببین جدا کردن محمد از پرگل کار آسونی نیست!

_خودش خواهر یا برادر کوچیکتر نداره؟یادمه یه عکس دیدم که گفت برادرمه.

رضا خنده از روی لباش محو شد و به جاش نگاش غمگین شد.همونطور زمزمه وار گفت:

_آره یه برادر داشت.

_داشت؟چرا از ماضی استفاده میکنی؟

رضا_چون دیگه نداره...

_یعنی فوت کرده؟

اخمای رضا بیشتر تو هم رفت و رفت تو یه دنیای دیگه.میخواستم بدونم.کنجکاو شده بودم.قطعا رضا از زندگیش خبر داشت چون اونقدر که با رضا صمیمی بود با کسی دیگه نبود.واسه همین پرسیدم:

_میشه برام بگی؟؟؟

رضا_بالاخره همه بچه های اینجا میدونن و حالا که تو هم جزو ما شدی و به خاطر همین میگم که بدونی:

پرگل پونزده سالش بوده که میفهمه مادرش حامله اس.وقتی میفهمه که پسره؛ناراحت میشه.خب...بچه بوده دیگه!خواهر دوست داشته.خلاصه!این آقا پوریا به دنیا میاد و تقریبا چهار پنج ماهی،پرگل نزدیکش نمیشه.هرجا اون بوده پرگل نمیرفته و کلن حتی یه بار هم قیافه شو ندیده بوده!تا این که یه روز که پوریا خواب بوده میره بالا سرش یه چیزی وسوه اش میکرده که بره و داداششو ببینه.نمیفهمه چی میشه ولی حس میکنه واقعا دوسش داره.مهر این آقا پوریا میفته تو دلش (خنده ی تلخی کرد و ادامه داد)این پرگل خانم ما با این داداشش خوب میشه دیگه همیشه پیشش بوده و مواظبش بوده و هیچ چیزی نمیتونسته اونو از پوریا جدا کنه.همیشه باهاش بازی میکرده و وقتشو پیش اون میگذرونده.طوری که خود پوریا هم بیشتر از هرکس دیگه ای به پرگل وابستگی پیدا میکنه....پنج سال میگذره و پرگل بیست سال و پوریا پنج سالش میشه.روز تولد پوریا بود و پرگل بهش قول داده بود اونروز بیشتر از هرروز باهاش بازی کنه.وقتی از دانشگاه میاد سریع میره پیش پوریا و شروع میکنن به بازی.چند ساعتی باهم بازی کردن.مامان باباش رفته بودن بیرون تا برای مهمونی شب کمی خرید کنن و این دوتا خونه تنها بودن.پوریا اصرار میکنه توپ بازی کنن و بالاخره پرگل راضی شد ولی خب تو اتاق که نمیشد!اتاقش برای توپ بازی کوچیک بود و باید میرفتن بیرون.میرن تو سالن و توپ بازی میکنن.پرگل میبینه یهو پوریا به یه جایی خیره شد و دست از توپ برداشت و عقب عقب رفت.برمیگرده که میبینه سوسکه.پرگل میخنده و میخواد بره طرف پوریا که بگه چیزی نیست نترس ولی...

رضا سکوت کرد.دیگه چیزی نگفت و پشتشو کرد بهم.دیگه واقعا میخواستم ادامه شو بفهمم.کنجکاو شده بودم که چیشده که باعث شده رضا سکوت کنه و بقیه شو نگه.

به خاطر همین با یه دستم دست رضا رو گرفتم و گفتم:

_میشه بقیشو بگی؟

رضا بدون این که برگرده سمت من سرشو که پایین انداخته بود بالا گرفت و گفت:

_ولی تا یه قدم بر میداره؛پوریا که داشته عقب عقب میرفته...از پله ها میفته.

همینطور خشکم زد.

با صدایی که خیلی هم واضح نبود،گفتم:

_بعدش چی؟

رضا_مامان و باباش...فکر میکنن کارپرگل بوده و...باباش بهش میگه یه خونه بهت میدم ولی دیگه بچه ی ما نیستی.هرچی از دهنشون در میاد به پرگل میگن و اونو طردش میکنن.ولی پرگل از اول ساکت بود و هیچی نگفت.خب واقعا هم خودش رو مقصر میدونست.الآن چهارساله که نه باباشو دیده نه مامانشو.وقتی هم که زندگی مستقلشو شروع کرد دانشگاهشو ول کرد و تصمیم گرفت روی پاهای خودش وایسه و به خاطر همین اومد اینجا.الآن چهارساله پرگل اینجا کار میکنه و همه دوستش دارن.اوایل هیشکی بهش اهمیت نمیداد و تحویلش نمیگرفت جز من!خب از اون آدمایی نیستم که بی دلیل از کسی بدم بیادو باهاش رفتار خوبی نداشته باشم.به پرگل نزدیک شدم،به بهانه های مختلف میرفتم باهاش حرف میزدم.فقط من بودم که  طرفش میرفتم و یجورایی شده بودم کسی که پرگل سفره ی دلشو براش باز میکرد و همه چیو میگفت.منم براش از همه چیزم گفتم.از زندگیم؛خانوادم؛همه چی و اینجوری شد که من و پرگل انقدر باهم جور شدیم.بعد از مدتی وقتی همه دیدن من با پرگل خوبم اوناهم تصمیم گرفتن توی رفتارشون کمی دقت کنن...

رضا دیگه ادامه نداد و خواست بره که طاقت نیوردم و سوالی که مدت ها بود میخواستم از رضا بپرسم رو پرسیدم:

_رضا؟

رضا برگشت سمتم و با مهربانی نگاهم کرد و جواب داد:

_جانم داداش؟

_تو...به پرگل علاقه داری؟

رضا تا خواست حرفی بزنه صدای جیغ پرگل رو شنیدم.با رضا دوتایی دوییدیم سمت در حیاط که بریم ببینیم چی شده که همون موقع سارا اومد و گفت:

_رضا سهرابی باهات کار داشت.گفت همین الآن بری اتاقش.

من و رضا نگاهی بهم انداختیم.رضا با نگرانی نگام میکرد.برای اطمینان خاطرش یه پلک زدم و یدونه محکم زدم سرشونه اش..راه افتادم طرف حیاط.چرا نیستن؟پس کجان؟پشت حیاط شاید باشن..دوییدم به سمت پشت حیاط،محمدو دیدم که داره بلند بلند میخنده ولی هرچی چشم چرخوندم اثری از پرگل نبود.سرعتمو بیشتر کردم و وقتی نزدیکشون رسیدم با نگرانی گفتم:

_پرگل چرا جیغ زَ...

با دیدن حالت پرگل که کله پا شده تو آب و داره سعی میکنه بیرون بیاد خنده ام گرفت و دیگه نتونستم حرفمو ادامه بدم.دیدم پرگل بلاتکلیفه و سعی داره جوابی بده بهم دندون شکن..دستمو جلو بردم و خواستم کمکش کنم ولی توجهی نکرد و بلند شد و در حالی که خیلی سخت راه میرفت میخواست بیاد بیرون.با هزار زحمت خودشو کشید بیرون و نشست رو زمین.لرز پیدا کرده بود و معلوم بود سردش شده.محمد به طرفش رفت و گفت:

_خاله حالت خوبه؟

پرگل در حالی که از شدت سرما دندوناش به هم میخورد،گفت:

_خوبم.

پالتومو از تنم در اوردم و به طرفش رفتم و تنش کردم.از روی زمین بلند شد و به طرف ساختون رفت ولی دیدم حالش برای راه رفتن مناسب نیست.قدم هامو تند تر کردم و از پشت بلندش کردم.یه دستم زیر گردنش بود و یه دستم زیر زانوهاش.همینطوری که میرفتم به سمت ساختمون اعتراضش بلند شد:

_چیکار میکنی؟

_نمیتونی راه بری.

پرگل_من خوبم.

_با این طرز راه رفتنت و لرزیدنت کاملا مشخصه خوبی!

دیگه چیزی نگفت و به داخل ساختمون رفتیم.همه اول با دیدن ما متعجب شدن ولی چند لحظه بعد اولین نفری که به خودش اومد سلماز بود.به طرف ما اومد و گفت:

_واای!الهی بمیرمم.پرگل چی شدی؟

پرگل_چیزی نیست خوبم.

برچسب: نویسنده: آرین توکلی تاريخ: دوشنبه 29 تير 1405 ساعت: 5:20

صفحه بندی