خرید بک لینک

رمان پرگل "8"

در این گزارش به بررسی کامل «رمان پرگل "8"» می‌پردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

**عماد**

_خودت بودی!تو بودی که بعد از اولین روز دانشگاه زنگ زدی بهم!تو بودی که گفتی یه دروغ محض بود گفتی پرگلو دوست داری! مگه تو نبودی؟تو نبودی گفتی دوستم داری؟

نگاهم به طرف پرگل چرخید.الآن وقتش نبود!نمیخواستم پرگل بفهمه.خواستم برم طرفش.رفت.صداش زدم ولی برنگشت.بازم کنترلمو از دست دادم و به طرف عسل رفتم.زدمش؛نمیخواستم زندش بذارم ولی دستایی دور بازوهام حلقه شدن و منو عقب میکشیدن.داد زدم:

_میکشمت عوضی.من تورو میکشم...

دستا مانعم میشدن برم طرفش.بالاخره خسته شدم.نفس نفس زنان افتادم رو یه صندلی.بعد از چند دقیقه آروم شدم.پرگل الآن کجاست؟نکنه همه چی بهم بریزه؟

به طرف در رفتم و دنبالش گشتم.دیدم جلوی در خروجی ایستاده و داره با یه خانمی حرف میزنه.صورت خانمه زیاد واضح نبود؛توجهی هم نکردم و دویدم سمت پرگل.بهش که رسیدم تازه صورت اون خانمه مشخص شد.این که عاطفه بود!دست پرگل رو گرفتم که مانع رفتنش شدم و شروع  کردم به احوالپرسی با عاطفه.

محمد_سلام دایی.

_سلام آقا خوبی؟اینجا چیکار میکنی؟؟

عاطفه_آهای!قندعسلمو دعوا نکناااا!

حس کردم با این جمله،پرگل تکونی خورد و حالت چهره اش عوض شد.برگشتم سمت عاطفه و گفتم:

_باشه.حالا تو چرا اومدی؟

عاطفه_ممنون از این همه استقبال!میترسم توی این دریای محبت داداشم غرق بشم من.

بعد به دنبال حرفش بلند خندید.

_دیوانه ای تو!

 

**پرگل**

دیگه اونجا نبودم!باز یاد پوریا افتادم.اگه پوریا بود...داداشی کوچولم زود رفتی!خیلی زود...

عماد_پرگل؟

_بله؟

عماد_عسل،راست میگفت.زنگ زدم و اونارو هم بهش گفتم...ولی...ولی باور کن برای اینکه بهم نزدیکتر بشه و بتونم از نقشه اش سردر بیارم اینکارو کردم.

_پس چرا به من چیزی نگفتی؟

عماد_برای اینکه...خب...چون...بعدن بهت میگم...قول میدم.

اعتماد داشتم بهش.باید اعتماد میکردم!حتی برای کارمون هم باید به هم اعتماد داشته باشیم.برای همین هم حرفش رو باور کردم.

عاطفه رفته بود و ما همینطوری دم در دانشگاه وایساده بودیم.با عماد تو پیاده رو راه افتادیم و گفت:

_عاطفه برا شام دعوتت کرد و چون سکوت کردی دیگه فکر کرد راضی ای.

_پس چاره ی دیگه ای ندارم.

خیلی خانواده ی گرم و خوبی داشتن.از منم به خوبی استقبال کردن.مادر عماد خانم مسن خیلی مهربونی بود و پدرش هم که با وجود غروری که تو چهره اش بود خیلی گرم و صمیمی باهام برخورد کرد.سر شام بودیم که پدر عماد گفت:

_پرگل جان با هماهنگی خودتون یه روزی رو مشخص کنید که مزاحم پدر و مادرتون بشیم.

غذا به گلوم پرید و به سرفه افتادم.عماد لیوانی آب برام ریخت و منم جرعه جرعه سر کشیدم.عماد با نگرانی نگام کرد و گفت:

_خوبی؟

_آره.

پدر عماد_خوبی باباجان؟یهو چی شد؟

لبخندی زدم و با صدای گرفته ای که در اثر پریدگی غذا به گلوم بود گفتم:

_غذا پرید توی گلوم.متأسفم.

پدر عماد_نه عزیزم متأسفم نداره.عماد بابا،غذاتون تموم شد پرگل رو ببر اتاقتو نشونش بده.

عماد_چشم.

بحث عوض شد و دیگه هیشکی حرفی از خانواده ام نزد.چی باید بهشون میگفتم؟من یه طرد شده ام؟خانواده ام منو نخواستن؟اصن دلیلی برای توضیح دادن نداشتم!من هنوز حتی به عماد هم حرفی نزده بودم.پس هنوز خبر نداره و اگه خبردار بشه که من طرد شدم ممکنه با یه دید دیگه بهم نگاه کنه.

بعد از شام عماد منو برد به اتاقش.یه اتاق بزرگ که روبه روی در،یه تخت یک و نیم نفره ی شیکش بود و یه میز تحریر که روش پر از سی دی و کتاب بود و یه کتابخونه هم کنارش...چیزی که نظرمو به خودش جلب کرد یه پیانو بود که کنار در بود...روش پر از شمع و گل بود...خیلی پیانو دوست دارم ولی از همون بچگی بابام مخالفت میکرد و منم قیدشو زده بودم...عماد که دید چقدر از دیدن پیانوش ذوق کردم،نشست رو صندلی پیانوش و گفت:

_بانو آهنگ درخواستیشون چیه؟

لبخندی زدم و گفتم:

_هرآهنگی که خودت بیشتر دوست داری.

دستش رو روی سینه اش گذاشت و سرش رو به حالت تعظیم پایین برد و بعد صاف نشست.منم لبه ی تختش نشستم و آرنجامو گذاشتم روی زانو هام و دستامو مشت کردم و گذاشتم زیر چونه ام.بعد از چند لحظه عماد شروع کرد به زدن.چقدر قشنگ میزد.آدم باهاش آرامش پیدا میکرد.رفته بودم توی حال و هوای دیگه و برگشته بودم زمان بچگی...

*

_آجی؟

_جان آجی؟

پوریا_میای تابم بدی؟

_معلومه که میام قند عسل آجی.

بلند شدم و رفتم سمت تاب.پوریا در حالی که سعی می کرد خودش رو روی تاب میزون کنه برگشت طرفم و با دستاش یه بوس برام فرستاد.این حرکت رو همیشه براش میرفتم و اونم یاد گرفته بود.

پوریا_آجی تند تر.

_داداشی شیطون نشو دیگه تند ترخطرناکه.

*

_هووراااا آجی پگل اومد.

_قند عسل آجی هنوز نمیتونی درست صدام کنی نه؟

پوریا_مگه اسمت پگل نیست؟

_اسم من پرگله.پر...گل.حالا یه بار بگو اینو که من گفتم.

پوریا_اسم من پگله...پَ...گل

_میخورمتا قند عسل.

پوریا_با چی؟

_اووومممم...خودت بگو با چی بخورمت.

پوریا_با...توپم که وقتی اونم خوردی من تنها نباشم و باهاش بازی کنم...

*

_پرگل؟...پرگل؟؟؟

سرمو از آشپزخونه بیرون اوردم و به احسان که صدام میزد نگاه کردم.

_جانم پسرعمو؟

احسان_بیا اینو ببین.بدو.

از آشپزخونه اومدم بیرون و نگاهی به پوریا کردم.

پوریا_اِ این شرا اینژوریه؟آسپایده!!...اَههههه

بعد دستشو زد رو پاش و گفت:

_داداش اسا...این شیه؟من فوبتال دوست ندارم شما چرا انقدر فوبتال دوست داری؟

لبخندی زدم و لپ پوریا رو کشیدم و برگشتم تو آشپزخونه.

*

از فکر خارج شدم و دوباره محو آهنگ زدن عماد شدم.آهنگش تموم شد و برگشت طرفم.براش دست زدم.عماد نگاش متعجب شد و از جاش بلند شد،اومد طرفم و گفت:

_گریه کردی؟

_گریه؟!

دستامو روی صورتم کشیدم.خیس خیس بود.عماد دستمالی به طرفم گرفت.صورتمو پاک کردم.

عماد_حالا بگو ببینم.چرا گریه کردی باز؟

_یاد چند تا از خاطراتم با پوریا افتادم.

عماد_متأسفم!

_ممنون.

در اتاق زده شد و کله ی عاطفه اومد تو و گفت:

_میبینم خوب خلوت کردین!

عماد_برخرمگس معرکه لعنت!

عاطفه_چی آروم آروم داری میگی برا خودت؟

عماد_هیچی هیچی!داشتم میگفتم چقدر این عاطفه خانومه که یه لنگه پا پریده بین صحبتای دوتا همکار.

عاطفه_چه خودشم تحویل میگیره!

_عاطفه جان،میشه چند لحظه من با پدر و مادرتون...

عاطفه_یه لحظه ببخشید عزیزم.

بعد برگشت و گفت:

_قند عسلم اونو نخور خوب نیست برات!

قند عسل!...قندعسل!قند عسل پرگل!...منم یه روزی قندعسل داشتم...کجا رفتی آخه قندعسلم؟...برای تو زود بود قندعسل آجی!

عاطفه_ببخشید پرگل جان.خب حرفتو بزن...

دوباره چشام پر از اشک شد.قندعسل پرگل کجایی؟

عاطفه_پرگل؟..پرگل؟خوبی؟

لبخند محزونی زدم و سرم رو به نشونه ی تأیید تکون دادم.

عاطفه_پرگل من حرفی زدم که ناراحت شدی؟چرا یهو اینجوری شدی آخه؟رنگ به روت نمونده!

_نه چیزیم نیست.

عماد_عاطفه برو پیش محمد تنهاست.

عاطفه به عماد چپ چپ نگاه کرد و گفت:

_به بچم نگو نخود سیاها!باشه میرم ولی نه پیش محمد که یجورایی نخود سیاه به حساب بیاد.

بعد از اتاق رفت بیرون.عماد به طرفم برگشت و گفت:

_پرگل عاطفه حرفی زد که اینجوری شدی؟

_عماد بهتره بریم بیرون.زشته همش اینجا نشستیم.

عماد به حرفم توجهی نکرد و گفت:

_پرگل دم دانشگاه هم وقتی گفت قندعسلمو دعوا نکن یجوری شدی!...نکنه...نکنه به خاطر کلمه ی قند عسله؟!

دِ لامصب انقدر این کلمه رو نگو!

_آره...قند عسل من چهارسال پیش رفت!اگه بود الان نه سالش بود...مثل همه ی بچه های دیگه داشت درس میخوند و کلاس سوم بود...بعضی وقتا فکر میکنم به خاطر ناشکری اولش...به خاطر این که اولاش نمیخواستمش خدا قندعسلمو ازم گرفت!ولی من که...

دیگه ادامه ندادم.چون نمیتونستم.فردا سال پوریا بود و مطمئن بودم که مادر و پدرم رو هم میدیدم چون هرسال میدیدمشون.

عماد_راستی!بحث پیچید و نتونستم بپرسم که از پیانو زدنم راضی بودی؟

_محشر بود!پیانو بلد بودی و رو نمیکردی؟!

عماد_آره دیگه وقت نشد.تو چی؟دوست داری بزنی؟

_دوست داشتنشو که آره از بچگی ولی بلد نیستم.

عماد_من یادت میدم.

_البته اگه وقت بشه.

عماد_به نکته ی قابل توجهی اشاره کردی!

 بلند شدم و گفتم:

_بلند شو بریم بیرون مادر و پدرت ناراحت میشن.

عماد هم بلند شد و باهم از اتاق خارج شدیم.چند دقیقه ای هم کنار آنها نشسته بودیم و از هر دری سخن میگفتیم.بلند شدم و گفتم:

_با اجازه تون من دیگه برم

عماد_کجا؟حالا بمون زوده.

_نه دیگه برم فردا هم کلی کار دارم.

عماد_باشه هرطور راحتی.بذار بیام برسونمت.

از همه خدافظی کردم.عماد من رو رسوند و رفت و منم از فرط خستگی بعد از تعویض لباسام رو تخت ولو شدم و خیلی زود خوابم برد.

به خودم تو آیینه نگاهی انداختم.تیپ مشکی زده بودم.راه افتادم سمت بهشت زهرا و تو راه هم از گلفروشی چند تا شاخه گل سرخ خریدم که پوریا عاشق بوشون بود.

*

پوریا_آجی؟

_جان آجی؟

پوریا_این خونیا چیَن؟

_داداشیم اینا خونی نیستن که!

پوریا_آخه اون روز که دستتو اوخ کردی دست توهم خون اینجوری شد؟!

_آره اینجوری شد ولی اینا گل سرخن که رنگشون اینجوریه.

پوریا چشاشو ریز کرد و چندبار پشت سرهم سرخ رو با تلفظ غلط تکرار کرد.

_سخر...سخ...رخ...سخر؟؟

_س..ر..خ

پوریا_س..ر..خخخ

_آفرین داداشی.

*

تو خاطرات غرق بودم که نفهمیدم کی رسیدم.فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم روبه روی پدرم ایستادم.بابا سرش رو بلند کرد و با دیدن من ایستاد.

بابا با بغض تو گلوش گفت:

_پرگلِ بابا...

امسال فرق میکرد.هرسال با دیدن من راهشونو میگرفتن و میرفتن ولی امسال بابا احسان رو فرستاد دنبالم.حتی اونقدر ارزش برام قائل نشد که خودش بیاد و ازم بخواد برگردم.گل های تودستم رو فشار دادم و برگشتم و شروع کردم به دوییدن.صداش رو میشنیدم که صدام میکرد ولی اهمیتی ندادم...چند ساعت همون اطراف پرسه زدم و وقتی از رفتنشون مطمئن شدم رفتم پیش قندعسلم.

برچسب: نویسنده: آرین توکلی تاريخ: دوشنبه 29 تير 1405 ساعت: 5:20

صفحه بندی