خرید بک لینک

همینطور که گلارو پرپر میکردم و میریختم رو قبرش با گریه میگفتم:

_داداشیم؟امروز روز تولدته یا وفاتت؟باید بخندم و جشن بگیرم یا گریه کنم و عزا؟قندعسل آجی؟منو میبخشی؟چرا جوابمو نمیدی؟نفس پرگل یادته برام با دست بوس میفرستادی؟چرا چهارساله بوسات برام نمیان؟پوریا جونم؟؟؟جواب پگلتو بده دیگه...

*

از پشت در صداشون که خیلی آروم حرف میزدن،میومد.

پوریا_بابایی؟

بابا_جان بابایی؟

پوریا_من از تاریکی میترسم.

بابا_یخورده دیگه صبر کن الآن میاد.

پوریا_بابایی؟

بابا_جان؟

پوریا_اگه پگل بفهمه قبلش،چیکار کنیم؟

بابا_نه نمیفهمه.از کجا میخواد بفهمه؟

پوریا_بابایی؟

بابا که مشخص بود حسابی کلافه شده با حرص گفت:

_پوریا جان الآن انقدر حرف میزنیم و پرگل بیاد میفهمه.یخورده صبر کن بعد که اومد حرف بزن.

پوریا دیگه حرفی نزد و منم که از نقشه اشون آگاه شده بودم ولی خودمو به ندونستن زدم و کلیدو تو در چرخوندم.تا در رو باز کردم صدای انفجار بمبی کنار گوشم اومد.چون ناگهانی بود ترسیدم و جیغی کشیدم.چراغا روشن شد و کاغذای رنگی روی سرم ریختن.به کنارم نگاهی کردم که احسان رو دیدم با همون جعبه ی کاغذ رنگیا که کنار گوشم ترکونده بود. با عصبانیت و حرص نگاش کردم و اونم متعاقبا لبخند دندون نمایی زد و استوانه ای هم که دستش بود رو انداخت هوا که پوریا که تو بغل بابا بود گرفتش.گارد گرفتم و احسان سریع پا به فرار گذاشت...عین موش و گربه وسط خونه افتاده بودم دنبالش و اونم فرار میکرد.وقتی از بغل پوریا رد شد،پوریا اون استوانه رو محکم کوبید تو سرش و احسان هم دستشو گذاشت رو سرش و الکی ادا در میورد.

احسان_آی مردم.وای خدا!آخ دردم گرفت.پرگل ببین چه بلایی سرم اومد!

پوریا متعجب به احسان و اداهاش چشم دوخته بود.رفتم پیش پوریا و چشمکی بهش زدم و کف دستامونو کوبیدیم به همدیگه.

احسان_میرم تا آخر دیه رو از حلقومت میکشم بیرون پرگل.

_وا!!به من چیکار داری؟!

احسان_خب تقصیر تو بود دیگه!

پوریا دوباره به جروبحث من و احسان نگاه میکرد که دوباره یدونه محکم زد تو سر احسان و یدونه هم تو سر من.من و احسان بلند زدیم زیر خنده.

_تولد،تولد،تولدت مبااارک،مباارک،مباارک،تولدت مبااارک...

پوریا که کنارم نشسته بود،کنار گوشم گفت:

_اجی پگل،میشه من شمعارو فوت کنم؟

قیافه مو مظلوم کردم و گفتم:

_پس من چی؟

پوریا_خب باهم فوت کنیم؟

لبخندی زدم و گفتم:

_باهم فوت کنیم.

بعد از تموم شدن شعرشون من و پوریا باهم شمعارو فوت کردیم و دوباره صدای انفجار بمب کنار گوشم اومد.برگشتم و چپ چپ به احسان نگاه کردم و گفتم:

_تو آدم نمیشی؟!نه؟!

احسان با سرتقی سرشو به نشونه ی منفی بالابرد و اونم نشست کنارم.

_راستشو بگو.چندتا دیگه مونده که کنار گوشم بترکونی؟

احسان با قیافه ای متفکر گفت:

_خب راستش...برای بعد از ازدواجمون چندتایی قایم کردم.به موقعش حالا از دستم عاصی میشی نگران نباش.

_الآنم از دستت عاصیم.چی فکر کردی؟

احسان سرشو اورد کنار گوشم زمزمه کرد:

_خانومم تولدت مبارک!

_آخی چه با احساس!

احسان با اون استوانه ایه زد تو سرم و گفت:

_بی ذوق و بی احساس!

_مثل اینکه امشب قراره هم سرم با اینا بشکنه و هم گوشم کر بشه.

احسان_وای خدا یعنی ممکنه!؟

_میزنمت تلف شیا!

احسان_باشه چشم شما حرص نخور پوستت خراب میشه برا عروسیمون خانومم.

*

_تولد،تولد،تولدت مبارک،مبارک،مبارک،تولدت مبارک،بیا شمعارو فوت کن که صدسال زنده باشی...داداشی بیا شمعارو فوت کن (اشکامو پاک کردم و ادامه دادم) من چرا دارم گریه میکنم؟!امروز روز تولد داداشیمه...

دو تا کفش مردونه کنارم نظرمو جلب کرد.سرم رو بالا گرفتم و احسان رو دیدم.احسان سلام کرد و جوابش رو دادم.کنارم زانو زد و فاتحه ای خوند.چند دقیقه بعد رضا و عماد هم اومدن.با دیدن اونا ایستادم و احسان هم پشت سرم بلند شد.

رضا_سلام پرگل؛خوبی خانمی؟

_سلام.(لبخند تلخی زدم و گفتم)امروز تولدشه.مگه میشه بد باشم؟

عماد_سلام پرگل.

_سلام.

دوباره نشستم و سه تاشون هم بعد از سلام و احوالپرسی نشستن.

احسان_پرگل...خانم...فکراتونو کردین؟

_من برنمیگردم.

احسان از کوره در رفت و با عصبانیت گفت:

_میفهمی چی میگی؟چرا نمیخوای برگردی حالا که خودشون خواستن؟پرگل ازدواج ما به همین علت بهم خورد.اگه برگردی...

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

_ازدواج ما یه اشتباه محض بود.

احسان با ناباوری به من خیره شد و گفت:

_چرا؟

_برای اینکه جناب حاضر نشدی رو حرف مادر و پدرت به خاطر من حرف بزنی.منی که ادعا میکردی دوستم داری.خانواده ای که بیست سال کنارشون بزرگ شدم و زندگی کردم حالا با یه اتفاق همشون من رو دور انداختن.حتی تویی که قرار بود یه عمر کنار هم زندگی کنیم.یادته بهم چی گفتی؟گفتی متأسفم نتونستم مادرمو راضی کنم ما به درد هم نمیخوریم؟به احساسات طرف مقابلت اصلا اهمیت ندادی که شاید خرد بشه.مادرت همونی بود که قبل از مرگ پوریا میگفت یه هفته دیگه برای عروسیتون دیره.پرگل جون احسان لیاقت تورو نداره!تو خیلی ماهی!احسان با چه رویی اومدی میگی اگه برگردم میتونیم باهم ازدواج کنیم؟یعنی انقدر از من مطمئنی که فکر کردی دوباره بهت جواب مثبت میدم؟...

رضا_پرگل آروم باش.تو الآن حالت خوب نیست.

با این که خیلی حرفای دیگه مونده بود تا بهش بزنم ولی فقط گفتم:

_باشه رضا.

*

اصلا دیشب خوابم نبرده بود.صبح بود و منم انقدر گریه کرده بودم چشمام قرمز قرمز بود.صدای زنگ گوشیم اومد.گوشیمو از روی میز برداشتم؛عکس احسان افتاده بود.سریع گوشی رو جواب دادم:

_جانم؟

احسان_سلام.

_سلام.خوبی؟

احسان_پرگل بیا همون پارک همیشگی کارت دارم.

_باشه.

احسان_خدافظ

_فعلا.

برخوردش مثل همیشه گرم نبود.منم چون وضعیتم مطلوب نبود دیگه نخواستم ببینم چرا.لابد اونم به خاطر...دهمین روزیه که داداشم تو این دنیا نیست و دهمین روزیه که صداشو نشنیدم.دهمین روزیه که قیافه شو ندیدم و...دهمین روزیه که خانواده مو ندیدم.تو این مدت فقط احسان میومد پیشم.

حاضر شدم و به پارک همیشگی رفتم و احسان رو روی نیکمت دیدم.به طرفش رفتم و سلام کردم.سرش رو بالا گرفت و نگام کرد.کنارش نشستم.

احسان_سلام.

_کارم داشتی؟

احسان_میخواستم بهت بگم...عروسیمون کنسل شد.

_خب اینو که میدونستم.حالا افتاد برای کِی؟

احسان_کارم همین بود اتفاقا...خب...ببین پرگل...عروسیمون...(کلافه دستی توی موهاش کشید)برای همیشه کنسل شد.

باورم نمیشد!یعنی چی؟مگه...آخ یادم نبود من یه دختر ترد شده ام.ده روزه که دیگه دختر خانواده دار نیستم.

_کی کنسلش کرد...برای همیشه؟

احسان_مامانم.

_و توهم هیچ حرفی...مخالفتی...هیچ کاری نکردی؟

احسان_ببین پرگل من و تو به درد هم نمیخوریم.

_پس چطور که قبل از مرگ...قبل از...قبل از اون اتفاق ما دوتا به دردهم میخوردیم؟

احسان_پرگل الآن شرایط فرق کرده.

_احسان نکنه توهم منو مقصر میدونی؟

احسان_نه ولی مامانم چرا.

_اگه منو مقصر نمیدونستی حداقل کمی جلوشون می ایستادی.

احسان_پرگل حرفایی که میزنی میخوای باهاش چیو ثابت کنی؟یه بار گفتم به درد هم نمیخوریم دیگه.

بعد پوزخند زد.

از رفتارش حالم بهم خورد.چطور من دوسال با همچین آدمی نامزد بودم؟

_متأسفم برات احسان.

بلند شدم و از پارک دور شدم.

*

رضا بلند شد و گفت:

_ببخشید خانومی من دیگه برم.

منم بلند شدم و گفتم:

_همین که اومدی خیلی ازت ممنونم.

رضا این پا و اون پا میکرد و میخواست چیزی رو بگه که میدونستم چیه اما روش نمیشد بگه.

_رضا...

رضا سرش رو بالا گرفت و تو چشمام خیره شد.یه بار آروم پلک زدم و گفتم:

_میام.

رضا_پرگل...واقعا نمیدونم...ببخشید که...

_تقصیر توکه نیست رضا...هیچ کسی روز تولدشو خودش معین نکرده که حالام بخوای به خاطرش شرمنده باشی.فردا میام تولدت نگران نباش.

رضا_خیلی ممنونم پرگل...خیلی خانومی...پس منتظرتم.

لبخند تلخی زدم و خداحافظی کردم.

چرا احسان پا نمیشد بره؟

اصن چرا اومده بود؟چقدر رو داره این به خدا!من که نمیخواستم برگردم!چهارسال زیاد نبود ولی کم هم نبود!درست که بیست سال بزرگم کردن،بهم محبت کردن،ولی دقیقا همون سال هایی که نیاز به تکیه گاه محکمی مثل پدر داشتم تنهام گذاشتن!چهار سال بود منتظر بودم اسممو با صدای پدرم بشنوم.چهارسال بود دیگه پشتیبانی به اسم خانواده نداشتم...

-----------------------------------

به خودم تو آینه نگاه اخر رو انداختم.یه لباس یاسی رنگ که یقه اش به شکل هفت بود، آستیناش هم سه ربع بودن و تا پایینن آرنجم رو میپوشوندن،تا بالای زانوم میرسید.یه ساق بنفش هم پام کرده بودم با کفش های پشانه بلند مشکیم رو و شالم که رنگ های بنفش و یاسی و آبی رو هم داشت رو رو سرم انداختم.همه چیز جور بود.کیفم رو انداختم روی دوشم و از زدم بیرون.

از تاکسی پیاده شدم و حساب کردم.به طرف خونه رفتم و زنگ واحد مورد نظر رو فشار دادم.بعد از چند دقیقه صدای رضا توی آیفون پیچید:

_کیه؟

_نوزاد کوچولو درو باز کن.

رضا_به به پرگل خانوم.خوش اومدی!

_ممنون.

رضا_حالت خوبه؟

خندم گرفته بود.دم در منو کاشته بود از پای اف اف داشت باهام حرف میزد.

_آآآآآآآی

رضا_پرگل...پرگل؟چیشدی؟پرگل اتفاقی افتاد؟

**رضا**

اتفاقی براش افتاد یعنی؟وای خدا؛نکنه کشته باشنش؟

با این فکر زبونمو محکم روی هم فشار دادم و بیشتر دور خودمو چرخیدم.از توی جمع بهزاد متوجه پریشونی حالم شد و اومد و گفت:

_رضا چت شد یهو؟کی بود دم در؟

_بهزاد..پرگل بود..یه چیزیش شد..داد زد..

بهزاد_پَ چرا اینجایی هنوز؟برو ببین چی شده؟

انگار منتظر این حرف از زبون یکی دیگه بودم که به خودم اومدم..به شدت دست و پامو گم کرده بودم.

بهزاد_برو منم الان با چند تا از بچه ها میایم.

سریع به طرف در رفتم و خودمو به حیاط رسوندم.قدم هامو تند تر کردم.به در رسیدم و درو باز کردم ولی به محض دیدن رو به روم خشکم زد.

برچسب: نویسنده: آرین توکلی تاريخ: پنجشنبه 9 آذر 1396 ساعت: 14:09

صفحه بندی