**پرگل**
پشت در قایم شدم تا وقتی میاد بیرون اول منو نبینه...وای خدا یعنی خوشش میاد؟
پنج دقیقه ای گذشته بود ولی خبری از رضا نبود.نکنه اصن یادش رفته؟پام داشت از جاش کنده میشد که بالاخره از توی حیاط صدای پا شنیدم و بعدش صدای باز شدن در.رضا رو دیدم که دقیقا کنارم بود و نگاش به رو به روش.لبخندی روی لبم نشست و خواستم برم طرفش که صدای پای چند نفری رو هم شنیدم.مثل اینکه دیر تصمیم به ایستادن گرفتن که همشون تپ تپ خوردن به رضای بیچاره و همگی پخش زمین شدن.نگاهی به جمع کردم که دیدم به به همه هم هستن!حامد و محسن و بهزاد افتاده بودن روی رضا و هر هر میخندیدن.با صدای کسی نگام به طرفش چرخید:
_نگاه کن این بیچاره هارو به چه روزی انداختی!
_عماد! توچرا نیفتادی؟
عماد_خب زود خودمو کنترل کردم و نیفتادم.
_ماشالله!
عماد_ببینم وروجک.این خوشگل مامانی کار توئه؟
_آره...خوبه؟
عماد_خووب؟
با ترس و نگرانی چشم دوختم بهش.یعنی خوب نبود؟نگاه منو که دید قهقهه ای سر داد و گفت:
_پرگل محشره!گل کاشتی براش.
ذوق زده کف دستامو بهم کوبیدم و چند بار پریدم هوا.
دستی از پشت دور کمرم حلقه شد و صدایی کنار گوشم گفت:
_با ارزش ترین کادوی تو عمرم بود...ممنون پرگل...خیلی ممنون.
_خوشحالم که خوشت اومدی رضا...کمتر از داداش برامن نبودی تو این چهار سال.بالاخره یجوری باید جبران میکردم دیگه.
دستاشو باز کرد و به طرف بقیه که با تعجب نگامون میکردن،با خنده گفت:
_هاان؟چیه؟خب ذوق زده شدم یا همون جوگیر که شماها میگین...من نباید احساساتمو بروز بدم؟(الکی فین فین کرد،دستشو گذاشت رو قلبش و با ناراحتی ساختگی گفت)تا همینجوری قولوپ قولوپ این تو تلنبار بشه؟من آدم نیستم؟
محسن_داداش بیخیال بابا!ماکه چیزی نگفتیم!چرا الکی هندیش میکنی؟
رضا_اووو با آنیتا چاخان من شوخی نکنااا.ایییشش.
بهزاد_بریم بالا تا همه از نگرانی نمردن!
به اطراف نگاهی انداختم ولی عمادو ندیدم.این کِی رفته بود؟اصلا کجا رفته بود؟
همه رفتن بالا و رضا به طرف وانت رفت و کادومو با هزار زحمت بردن تو آسانسور و با هم بردیم بالا.در خونه رو که باز کرد نگاه همه اول به سمت ما کشیده شد و بعد نگاهشون روی کادوی رضا خیره موند.مادر رضا اولین کسی بود که به خودش اومد و اومد طرفمون.بغلم کرد و باهم سلام و احوالپرسی کردیم.بعد به بقیه مهموتا سلام کردم.چند بار دیگه هم به خونه شون اومده بودم و خانواده ش منو میشناختن.خونشون کوچیک نبود و نسبتا بزرگ بود..از در که داخل میشدیم هال بود و با فاصله ی کمی از هال سمت چپ پذیرایی قرار داشت و گوشه ی سمت چپ هم آشپزخانه.سمت راست وارد یک راهرو میشد که از داخل اون اتاق ها قرار داشتن.
راهنماییم کردن به اولین اتاق که اونجا پالتوم رو در بیارم و آماده بشم.
دیدم صدای موتور از توی خونه میاد.سریع پریدم بیرون و آخر راهرو که رسیدم رضا رو روی موتورش دیدم.خنده ام گرفت.درست عین بچه ها با ذوق نشسته بود رو موتورش و دستاش رو روی دسته هاش میپرخوند و میگفت:
_قااان...قاااان...
_رضا بچه شدی؟
رضا_پرگل بیا بریم یه دور بزنیم..من اگه یه دور با این نرم میمیرممم.
_رضا بچه بازی در نیار بیا پایین خیر سرت تولد 29 سالگیته.این دیوونه بازیا چیه در میاری؟
رضا اومد پایین و برای بار اخر نگاهی بهش انداخت و رفت سر جاش نشست.
چشم میپرخوندم تا ببینم عماد کجاست که روی یه صندلی گوشه سالن دیدمش.آهنگ گذاشته بودن و اکثر جوونا ریخته بودن وسط.نور سالن رو هم کم کرده بودن.از بچه های ما همه گوشه ای وایساده بودن و باهم بگو و بخند میکردن جز عماد که اون گوشه بود و من که هنوز بلاتکلیف وایساده بودم.اومدم برم طرف عماد که ببینم چشه که بهزاد جلوم ظاهر شد.
بهزاد_چطوری؟
_مرسی خوبم.شما خوبی؟
بهزاد_ممنون.ببینم مأموریتت چیشد؟
_اِی!یه گند کاریی شد ولی بالاخره رفع شد.
مردی به طرفمون اومد و با سینی پر از شربت پرتقال و آلبالو و محیطو.من محیطو و بهزاد شربت آلبالو برداشت.
بهزاد_پرگل قصد ازدواج نداری؟
نمیدونستم سوالشو به چه منظوری بگیرم ولی هرچی که بود به منظور بد برداشت نکردم و جواب دادم:
_فعلا زندگیم رو هواست.باید با خودم اول کنار بیام.
بهزاد سری برای تأیید تکون داد و گفت:
_تازگیا مأموریت قبول نکردی؟
_اگه به قبول کردن من باشه که نه.ولی پدر شما حرف حرف خودشه و ماهم باید اطاعت کنیم دیگه! چند وقتی هست یه مأموریت دیگه بهم واگذار شده.
بهزاد_اِ؟چه خوب!حالا چه مأموریتی هست؟
_صلاح اینه راجع بهش صحبت نکنیم.
بهزاد_آره درسته.
عماد_پرگل؟
برگشتم و درست پشت سرم عماد رو دیدم.
_بله؟
عماد_میشه یه لحظه بیای.یه کاری پیش اومده.
_اره میام الآن.
از بهزاد عذرخواهی کردم و به دنبال عماد راه افتادم.به گوشه ای منو کشوند و گفت:
_چی داشت بهت میگفت؟
_کیو میگی؟
عماد_این پسره ی...
دستی لای موهاش کشید و نفس عمیقی کشید و گفت:
_بهزاد.
_چیز خاصی نمیگفت.در مورد مأموریت و کار و...
عماد_فقط همینا؟
_یه سوال در مورد ازدواج هم پرسید.
عماد رگ های گردنش زد بیرون و با صدای فریاد مانندی که سعی میکرد بالا نره،گفت:
_رو چه جرئتی ازت پرسید اونوقت؟
_عماد آروم...
با نزدیک شدن سمیرا حرفم رو قطع کردم و به اون چشم دوختم.سمیرا به طرف ما اومد و گفت:
_شماها اینجا چیکار میکنین؟بیاین میخوان کیکو بیارن.
عماد از من فاصله گرفت و راه افتاد سمت جمع.از کنار سمیرا که رد شد.سمیرا گفت:
_عماد؟
عماد ایستاد ولی برنگشت.سمیرا آروم در حالی که سعی میکرد با اون کفش های پاشنه بلندش زمین نخوره به طرف عماد رفت و گفت:
سمیرا_باهم بریم.
دستش رو جلو برد و روی بازوی عماد نشست.ضربان قلبم تند شد و نفسام نامنظم.عماد بدون هیچ حرفی با سمیرا راه افتاد و رفت.گر گرفته بودم.اول به دستشویی رفتم و کمی آب زدم روی صورتم.توی آینه به خودم نگاهی انداختم و گفتم:
_تو چته دختر؟!چرا اینجوری شدی؟چرا با هردفعه نزدیک شدن این دختر به عماد اینجوری میشی؟نباید کم بیاری پرگل.اینجوری نابود میشی دختر.
کمی که اروم تر شدم از دستشویی بیرون رفتم و به جمع پیوستم.رضا شمع رو فوت کرده بود و کیک رو قاچ هم کرده بود.تازه میخواست بره سراغ کادوها.تک تک کادوهارو باز کرد و از هرکدوم تشکر کرد.آخر از همه رسید نوبت کادوی من.روبه جمع گفت:
_خب...حالا میرسیم به عزیزترین و با ارزش ترین کادویی که امشب گرفتم...
حامد وسط حرفش پرید و گفت:
_معلوم بود چقدر با ارزش و عزیزه که اخر از همه رفتی سراغش!
همه خندیدن و رضا چپ چپ به حامد نگاه کرد و گفت:
_اینم از کاوازاکی نینجای من که شیش ساله تو آرزوی داشتنش مونده بودم و این پرگل خانوم منو به آرزوی دیرینه ام رسوند.
به طرف من برگشت و تعظیمی کرد و گفت:
_بانو تا اخر عمرم نوکرتم.
خندیدم و گفتم:
_من نوکر میخوام چیکار!سروری.
برچسب:
نویسنده: آرین توکلی