در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «رمان مهسا» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
صبح زود همه بلند شدیم تا برای بدرقه ی مهمان ها آماده باشیم.وقتی با همه خداحافظی کردیم و نوبت اشکان شد.جلو اومد و دستم رو توی دستش گرفت و آروم فشار داد.ناراحتی ته چشمان زیباش دیده میشد.من که به سختی جلوی گریه کردنمو گرفته بودم.من رو به سمت خودش کشید و بغلم کرد.سرم رو روی شانه اش گذاشتم و گریه کردم همون جور که توی بغلش بودم بهم گفت:مهسا گریه نکن اتفاقی نیوفتاده که.هفته ی دیگه هم دیگه رو میبینیم.
_دلم برات تنگ میشه.
اشکان_میخوای نرم؟
_اوهوم.
اشکان_باشه خانومی اینکه گریه نداره.
_یعنی نمیری؟
اشکان_نه وقتی تو داری اینجوری گریه میکنی کجا برم؟حالا اشکات رو پاک کن تا من برم چمدونم رو بردارم بیام.
_آخ جوون.
پریدم یه بوس از لپش کردم.
اشکان_مهسا من بیدارم؟
_معلومه که آره.
اشکان_یعنی این کار رو توی واقعیت انجام دادی؟
_معلومه.پس چی؟
رادوین_اشکان اشکان بیا دیگه.
اشکان_مامان بابا با اجازتون من نمیام.
این حرف رو که زد همه تعجب کردن.
محسن آقا_اشکان نمیای؟
اشکان_نه بابا جون اگه اجازه بدید هفته ی یدیگه با بقیه بر میگردم چون این هفته خیلی خوش گذشت.
مامان_محسن ولش کن.بزار بمونه.هنوز جوونن بزار عشق و حالشون رو بکنن با ما بر میگرده
محسن آقا_باشه هر جور شما صلاح میدونی.پس ما رفتیم خداحافظ همگی.
رفتن ولی اشکان رو با خودشون نبردن.اشکان پیشم موند.همه به داخل رفتند ولی من و اشکان هنوز بیرون وایساده بودیم و هم دیگر را نگاه میکردیم.باران شروع به باریدن کرد.
هر جفتمون خیس خیس شده بودیم.ولی هیچ کدوممون حاظر نبود دست از چشای اون یکی بکشه.ای خدا چرا من این قدر بهش وابسته شدم؟ماکه قرار بود فقط دوستیه ساده ای داشته باشیم؟اگه دوستی ساده این قدر وابستگی به وجود می آره که دختری مثل من حاظر میشه غرورش رو براش خورد کنه پس دوستی های آنچنانی چی میشه؟
با گرمای چیزی که روی شانه ام بود به خودم آمدم و دیدم اشکان سرش رو پایین انداخته.برگشتم رادوین رو پشتم دیدم که سویشرت خودش رو روی دوشتم انداخته بود.دستم رو گرفت و به سمت ویلا برد.در راه گفت_مهسا خانوم.شما که این قدر میری تو چشای اشکان خب اگه سرما بخوری هم مسافرت زهر مارمون میشه و هم عشق و عاشقی چند روزی میخوابه.اونوقته که به غلط کردم میوفتی که دیره.حداقل میومدید تو میرفتید یه گوشه هم دیگه رو نگاه میکردید نه اینجوری وسط حیاط.
برگشتم به پشت سرم نگاه کردکم دیدم هنوز همانجا وایساده و داره من رو نگاه میکنه.دستم رو از دست رادوین بیرون کشیدم و به سمت اشکان رفتم.وقتی بهش رسیدم گفت_برای چی برگشتی؟
_برگشتم باهم بریم.
پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم رادوین داره به سمت ویلا میره.پس خودش فهمید شاید وقتی اون هست از با اشکان بودن خجالت میکشم برای همین به سمت ویلا می رفت.
_بریم؟
_بریم.
تا ویلا خیلی مونده بود.دستم رو لای بازوانش حلقه کردم و سرم را روی شانه اش گذاشتم.خیلی دوستش داشتم در حدی که قابل گفتن نیست.دستش رو از توی جیبش بیرون آورد و دستم را گرفت.از تماس دستش با دستم یه احساسی داشتم که قابل بیان نبود.بعد از دقایقی که برایم به اندازه ی یک لحظه بود به ویلا رسیدیم و مجبور شدیم از هم جداشیم
برچسب:
نویسنده: آرین توکلی