موضوع «رمان پرگل "11"» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
آخر شب که همه آماده ی رفتن بودن رضا منو به گوشه ای کشوند و گفت:
_پرگل راستشو بگو.پول اینو از کجا اوردی؟
_دزدی کردم.
رضا_اَه پرگل!جدی ام باهات.
_خب تو به پولش چیکار داری؟کادوعه دیگه! نترس حلاله.
رضا_خیلی مسخره ای!نگفتم حرومه که.فقط گفتم چجوری جورش کردی؟
_خب حقوقی که میگرفتم و هر دفعه مقداریشو پس انداز میکردم،به علاوه...
رضا بی طاقت پرید وسط حرفم و گفت:
_به علاوه...؟
_هر ماه بابام مبلغ قابل توجهی میریخت به حسابم که کم و کسری نیارم...از اون توی این چهار سال استفاده نکرده بودم که بالاخره نیاز شد.
رضا_چرا پرگل؟میتونستی خیلی چیزای ارزون تر بخری و به خودت فشار نیاری!
_رضا تو یه امسال تولد گرفتی برا خودت و بقیه رو دعوت کردی!هر سال یه چیز کوچولو میدادم بهت ولی دلم پیش این بود که یه روزی بتونم برات بگیرم.میخواستم خوشحال شی تا خستگیاین مهمونی بزرگی که گرفتی در بره.
رضا_خیلی گلی پرگل.میدونی که...من خودم زیاد جدی نبودم.اصلن پس اندازه نمیکردم و هر چی میومد گیر دستم خرج میکردم.برا همین تاحالاش نتونسته بودم بخرم...هرچی تشکر کنم بازم نمیتونی حرف دلمو بهت برسونم که چقدر خوشحالم.
لبخندی زدم و بعد از حاضر شدن به خونه رفتم.
-----------------------------
مثل برق و باد دو روز گذشت و چهارشنبه روز همایش رسید.روزی که مشخص نبود زنده از اونجا بیرون میایم یا روز آخر عمرمونه.
صبح زودتر از هرموقع جلوی در دانشگاه منتظر عماد ایستاده بودم.بالاخره بعد از نیم ساعت عماد رسید و با هم پا به داخل دانشگاه گذاشتیم.چهل و پنج دقیقه بود که روی نیمکت ها نشسته بودیم ولی خبری از عسل نشد.بالاخره بعد از ده دقیقه سرو کله اش پیدا شد.با یه کوله پشتی که فقط من و عماد فهمیدیم توی اون چه چیزهایی قرار داره.
_محسن کجاست؟
عماد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
_باهاش قرار گذاشتم.تا سه دقیقه دیگه اینجاست.
_دیگه کیا میان؟
عماد_رضا و سارا هم میان ولی از دور همه چیو کنترل میکنن.
سری به نشونه ی تفهیم تکون دادم.عماد بلند شد و گفت:
_خب دیگه.پاشو وقتشه.
_چیکار باید بکنیم؟
عماد_پاشو تو میفهمی.
بلند شدم و به دنبال عماد که با فاصله ی نسبتا زیادی پشت عسل در حال راه رفتن بود،راه افتادم.عماد دستشو توی جیبش کرد و چیزی در اورد که مشخص نبود.بعد انداخت جلوی پای عسل.صدایی مثل انفجار بلند شد.عماد دوباره دست کرد توی جیب شلوارش و یه چیزی که شبیه کنترل بود رو در اورد و دکمه ی روش رو زد که توی چمن ها کنار درخت صدای انفجار دیگه ای بلند شد و دود به هوا رفت.همه ی بچه ها ترسیده بودن و داشتن هجوم میبردن سمت در خروجی.عسل با هر انفجار جیغ بلندی میکشید و تا اینکه با پنجمین انفجاد دستاشو بلند کرد و روی صوترش گذاشت..این کارش باعث شد کوله پشتی از دستش بیفته روی زمین.عماد نگاهی به من کرد و گفت:
_من کوله رو بر میدارم تو برو سراغ عسل.فقط حواست باشه تا جایی که میتونی صدمه نبینین...
راه افتاد به سمت کوله و زیر لب گفت:
_اون به درک!خودت سالم برگرد.
فکرکردم اشتباه شنیدم.یه لحظه به گوشام شک کردم.عماد کوله رو برداشت و به طرف درختی پشت محوطه رفت.وقت وایسادن نبود.الان نوبت من بود.همینطوری گوشه گوشه ی حیاط صدای انفجار بلند میشد.دوئیدم سمت عسل.جلوش که ایستادم بلند طوری که بشنوه گفتم:
_عسل دیدی کی به پای کی افتاد؟دیدی من به پات نیفتادم؟ببین!منم.پرگل رستگار.تو که هیچی به پای گنده تر از توهاا شم نمیفتم.اونقدر زرنگ نبودی بفهمی ما اینجا چیکار میکنیم!اونقدر تیز نبودی بفهمی مدام زیر نظرت داشتیم!عسل،تا چند دقیقه دیگه نیروها که برسن...
نذاشت ادامه ی حرفم رو بزنم و به طرفم هجوم اورد.باهم درگیر شدیم.دوتا میزدم دوتا میخوردم.مچ دستمو گرفت و پیچوند و منو برگردوند.از تو شلوارش اسلحه رو کشید بیرون و گذاشت کنار سرم.اون یکی دستش هم دور گردنم پیچیده شده بود و هرلحظه حلقه اش تنگ تر میشد.
کنار گوشم خبیث مانند گفت:
_حرفایی که زدی درست!ولی یه جارو اشتباه کردی!بالاخره به پام میفتی.مطمئن باش!شاید اونقدر زرنگ نباشم که اونایی که گفتیو نفهمیده باشم ولی اونقدری زرنگ هستم که خودمو از این مخمصه نجات بدم.
بعد با صدای بلند خندید.
**عماد**
_محسن کاری میتونی بکنی؟
محسن_آره.فقط زمان میبره.تو نگران نباش.
با صدای شلیک گلوله هردو از جا پریدیم.
_محسن تو کارتو بکن.حواست به چیز دیگه ای نباشه.من میرم ببینم چیشده.
محسن_باشه.
اسلحه ی خودم رو که دایی بهم داده بود برای این ماموریت رو در اوردم.هرچی نزدیک تر میشدم قلبم تندتر میزد.میترسیدم برم و ببینم پرگل...صدای داد عسل که بلند شد من هم سرجام متوقف شدم:
_عماد بیات!کجایی؟بیا ببین عشقت چقدر الآن به کمکت نیاز داره ولی نیستی.بیا ببین چجوری تو دستای من اسیر شده.
برچسب:
نویسنده: آرین توکلی